|
اول از همه می خوام به همه سال نو رو تبریک بگم و برای همه بهترین ها رو آرزو دارم (و از این حرفای تکراری که همه میگن) :P به همه ی ایرانیا بردن اولین جایزه ی اسکار به فیلم ایرانی جدایی نادر از سیمین رو تبریک میگم و به همه ی هم شهریام افتتاح پل کابلی رو تبریک می گم. دیدنش واسه م مفرح بود :D امسال برای اولین بار پامو از ایران بیرون گذاشتم و به زیارت عتبات عالیات رفتم و از ته دل آرزو می کنم که آخرین بارم نباشه. همچنین تونستم امتحانات نهاییم رو برخلاف انتظارات خودم و دبیرای محترم مدرسه توی خرداد ماه قبول بشم. برای اولین بار توی عمر 18ساله م اسباب کشی کردیم و میشه گفت برگه ی جدیدی از دفتر زندگی م شروع شد. توی این سال بابام عمل پیوند کلیه شد که خدارو شکر داره خوب پیش میره. متاسفانه باید بگم که شوهر خاله م توی سال 90به رحمت خدا رفت و روحش شاد... اول سال تحصیلی هم تا آخرش بسیار زهرمار بود. به جز این اسمشو چیز دیگه ای نمیشه گذاشت. با و جود اینکه امسال برای اولین بار توی عمرم درس خوندم. اتفاقای دیگه هم خیلی ریزه میزه بودن ولی نمیشه از گفتنشون صرف نظر کرد. مثل: تغییر سیستم کامپوتر بعد از 5 سال و کلوچه پختن برای اولین بار توی زندگیم و کنکور دانشگاه آزاد برای اولین بارم بود البته آزمایشی. اکران آخرین فیلم هری پاتر که خیلی منتظرش بودم. اولین بار خون دماغ شدنم که البته شاید به خاطر قطار بوده باشه. البته مهم تر از همه اینه که من بالاخره تصمیم گرفتم که میخوام چی کاره بشم. :D ولی نمی گم چون احتمال داره بعدا نظرم عوض بشه :D سال نو مبارک
الان توی وضعیتی هستم که توضیحش سخته. احساس ناچار بودن می کنم. امیدوارم اون جور که حدس میزنم پیش نره. خیلی مرموز حرف زدم... به خاطر اینه که حرف دل رو نه میشه زد و نه میشه واسه همیشه حبسش کرد. خلاصه این که روز وحشت آوری رو توی مدرسه داشتم. بعد از این که 1ساعت کامل توی خونه با هیچ کس حرف نزدم توی مدرسه حدود 4 ساعت کتک زدم و داد و بی داد کردم. به دبیرا تیکه انداختم و الان احساس حماقت می کنم. ... من همچین آدمی نیستم. شاید هم هستم ولی شخصیت تنبلم منو از حقیقتم دور می کنه. شاید بگید چه ربطی داشت ولی واقعا میگم... کاملا ربط داره. امتحانات ترم اول روز 8 دی ماه شروع می شن و تصمیم گرفتم گه بعد از تموم شدنشون برای کنکور به صورت خیلی جدی درس بخونم چون تنها راهم اینه. باید بگم اگه مجبور نبودم هیچ وقت پامو توی دانشگاه دولتی نمیذاشتم چه برسه به این که بخوام برای آزمونش این همه زحمت بکشم.
تمام تنبلیم واسه مدرسه رفتن همون ۲۰ دقیقه پیاده روی کسل کننده س. ولی تازگیا یه کمی جالب شده. سر راهم یه تیکه از خیابون پر از درخته که وقتی از زیرشون رد می شم صدای جیک جیک گنجیشکا که انگار دارن اون بالا دعوا می کنن رو می شنوم. دم دمای غروب که میرسم خونه هوا خنک میشه و یه کم هم تاریک... اون قدر سرعتم رو کم می کنم که زیر یه درخت بزرگ تقریبا می ایستم برگای زرد خشک رو هم همون جا با پا له میکنم... صدای خش خشش خیلی باحاله...
چه زجر آوره. روز اول مدرسه با کلی ذوق و شوق رفتم مدرسه. ولی دیدم
دوستام نیستن. هیچ کدومشون. گوشه ی کلاس نشستم و جای سه تاشونو خالی گذاشتم. زنگ اول
همینجور گذشت. درحالی که توی کلاس جدا از بقیه دوتا نیمکت خالیو از آخر کلاس طبق
عادت هر سال خودم و دوستام انتخاب کردم و تنها نشستم. ناراحتیمو توی یه صفحه کاغذ
خالی کردم. هی نوشتم و نوشتم و نوشتم... زنگ تفریح یه نگاهی به گوشیم انداختم. یک پیام از دوست
صمیمی م: "سلام.انگار امسال نصیبم نیست که با هم درس
بخونیم.خیلی دوست داشتم تا آخرین روزهای تحصیلیمون با هم باشیم. انشالله سال
تحصیلی خوبی داشته باشی. اگر هشت سال قبل ازم بدی دیدی ببخش" و این آخرش بود...
با یه پوشه از مدرسه بیرون اومدم. تمام سال هایی
که درس میخوندم راه خونه مون رو با اشتیاق برمیگشتم انگار که از زندان آزاد شدم.
راهمو گرفتم و مستقیم رفتم به خونه. همون خونه ای که سالها بعد از مدرسه مستقیم
میرفتم تا نهار بخورم یا پیش بخاری بشینم تا دستام گرم بشه. راهمو گرفته بودم و
میرفتم. بغض گلومو فشار میداد. به خونه که رسیدم از توی جاکولری خالی اتاق
پذیراییو نگاه کردم. در و دیواراش هنوز سبز بود. واسه همین بود که بش میگفتم کلبه
ی سبز. پر از تار عنکبوت شده بود... پر از خاک. روزگاری داشتیم توی اون خونه... "از مدرسه که میومدم مینشستم توی پله های
اتاق و کلی به خاطر غذا غر میزدم. بعدش شلنگو میگرفتم و حیاطو خیس میکردم. بوی آجر خیس بلند میشد. یادمه یه بار با دخترخاله هام جمع شده بودیم و
میخواستیم کارای احمقانه بکنیم. واقعا خوش گذشت. گرچه خوش گذرونیش عوارض داشت!!! جلوی در خونه یه چاله بود که توی دوران بچگی پرش
میکردیم آب بعدش میرفتیم ته سیگارارو برمیداشتیم و مینداختیم توی آب... چه تفرحات
کثیفی!!!" دستمو بالا بردم و زنگو فشار دادم. خیلی عجیب
بود برخلاف تمام لامپا و پنکه ها زنگ در هنوز کار میکرد. ولی کسی نبود تا درو باز
کنه. یکی از همسایه ها از پشت سرم گفت کسی خونه نیست. برگشتم و چشماش به من افتاد.
یه لحظه جا خورد بعدش رفت.
|
About![]()
Archivesاسفند 1390آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 اسفند 1389 آبان 1389 مهر 1389 مرداد 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump
دل نوشته های ماه بانو |